خرید بک لینک

درباره سایت

001

امکانات وب

بنظرم یکی از باگ های وجودی من همین باشد که هر نرم افزاری که آبدیت میدهد به محض اینکه آلارم آبدیت جدیدش بالای اپ استور میآید میزنم آبدیت شود و خب اینبار نتیجه جالب ای نداشت . از آبدیت جدید اینستاگرام حرف میزنم ، بنظرم اینبار برنامه نویس محترم اینستاگرام دست افراد عاشق را خوانده و دیگر جایی برای مغرور

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 19:46

خب راستش من به هیچ عنوان تقسیم بندی های دانشمند های محترم در مورد انسان را قبول ندارم ؛ من آدم ها را از نگاه خودم تقسیم بندی میکنم ؛ خب آدم ها از نظر من به دسته های مختلف پیر میانسال جوان نوجوان نونهال کودک نوزاد تقسیم نمیشوند ؛ همه و همه فقط و فقط به دو دسته تقسیم میشوند ، دسته اول آدم های با احساس

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 19:46

خیلی قربون صدقه هم میریم خیلی هم رو دوست داریم اما حرفایی که میخام الان بزنم شاید قبلا هم مثلش رو گفته باشم اما دوست دارم که بگم ، بعضی ها به زبون نمیارند میگن طرفمون پر رو میشه اما من فکر نمیکنم تو اینطوری باشی در عوض پر رو شدن علاقت بیشتر خواهد شد ، انشاالله که همه چیز جور میشه و ما به مقصدمون یعن

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 0:58

u202bیک سری مردها هستند ساده تیپ میزنند ادکلان خاص ، مثلا یاتاقان یا لالیک میزنند هیچ وقت هم تعویضش نمیکنند قهوه رو بدون شیر و شکر میخورند مردهایی که سوارماشین میشن و ساعت یک شب تنها تو خیابون ها و بزرگراه ها رانندگی میکنن در حالی که یه آهنگ خاص ، مثلا پینک فلوید و اسکورپیونز رو با صدای بلند بیست بار

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 0:58

همیشه باید یکنفر باشد در دنیای لعنتی ات ، یکنفر که حالت را بفهمد بدون اینکه بخواهی راهی اش کنی سیگار روشن کنی و شروع کنی به حرف زدن و توضیح دادن . یکنفر که بغضت را قبل از لرزیدن چانه ات ، قبل از پایین کشیده شدن گوشه لب هایت قبل از قرمز شدن چشم هایت بفهمد ، یکنفر که تورا بفهمد قبل از اینکه بخواهی خود

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 0:58

| - چرا هیچکس پیشت نموند ؟! || + نمیدونم ! || - نمیدونی یا نمیخای بگی ؟! || + نه خب ببین از اول همیشه من یکی رو خاستم اون منو نخاست || - خب بعدش ؟! || + بعدش اینکه خیلی ها منو خاستن من نخاستمشون || - چرا ؟! || + به یه قانونی ایمان آوردم || - چه قانونی ؟! || +خاستن و خاسته نشدن || - خب این در مورد تو

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 0:58

همه تجربه اش میکنند ، شاید زود شاید دیر تر ، اما همه تجربه اش میکنند ، به شکل خیلی ناگهانی و خیلی یک دو سه ای ، مثلا پیش میاد که وسط یک مهمونی خیلی شلوغ نشسته ای یکهو احساس تنهایی بهت حمله ور میشه و میفهمی که چقدر تنهایی ، یا مثلا توی تاکسی نشستی و از خستگی حاصل از یک روز شلوغ و پر مشغله داری به بیر

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 0:58

فکر کردی کی هستی ؟! هیچوقت نباید ازش بترسی ، هیچوقت نباید دیگران رو سرزنش کنی ، هیچوقت نباید روی حالت حساب باز کنی کدوم حالی مستمر با آدم مونده ؟! کدوم آدمی تمام زندگیش شاد بوده و کدوم آدمی همه زندگیش غم ؟! هیچ حالی مستمر باهات نمیمونه پس رو حس و حالت زیاد حساب باز نکن ، روی احساساتت اونقدر مانور نده که وقتی تموم شد رفت احساس حماقت نکنی !هیچوقت وقتی داری از تو منفجر میشی وقتی داغونی دست به گوشی نشو ، خلوتت رو نشکن ، گوش مفت پیدا نکن حال دیگران رو خراب نکن به گند نکش حال بقیه رو ، برای خودت منفجر شو توی خودت منفجر شو ، بنویس بخون گوش کن گریه کن فکر کن لٓش کن رو تختت بکش بخور خودت خودتو خوب کن ، با خراب کردن دیگری نخواه که خودت رو آروم کنی ، این همه برای تخلیه روانی به دیگران متکی نباش ، سنگین باش .هیچوقت از فکر کردن نترس ؛ حتی اگه آخر افکارت برسی به پوچی به هیچ ، به صفر ، به ناامیدی بازم از افکارت فرار نکن ، تاسر حد مرگ غرق افکارت شو و براشون راه حل پیدا کن ، باید بفهمی پوچ هستی یا نه ؟! هرچقدر درد داشته باشه هم باید بجونت بخری اینکه بفهمی چیکاره ای بخودت و زندگیت بدهکاری ، باید بفهمی ب

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 9:03

چیه ؟! چرا اونجوری نگام میکنی ؟! خودم گفتم ؟! آره خب ، من گفتم برو ، همه عشق من این بود که بگی نمیرم ازت دست نمیکشم ، چی ؟از کجا میدونستی ؟! ببین خودتم خوب میدونی که دلت عاشق مادیات بود از خدات بود بگم برو ، تا گفتم برو رفتی ، حالا الان چرا بحــــــث گذشته رو پیش میکشی ؟! یه جور نگام میکنی انگار زندگی بهت خوش نمیگذره ، تو که خودت گفتی نباشی آرومم باید خوش بگذره دیگه ، تو دیگه بزرگ شدی میتونی خودت ناهار خودت رو مهمون کنی ، میتونی خط چشم بکشی . آرایش کنی ، رژ قرمز جیغ بزنی دور از چشم مادرت دامن کوتاه بپوشی دلبری کنی جلوی آیینه برقصی فیلم و عکست رو پخش کنی کسی ام نگه چرا کسی برات غیرتی نشه ، تو دیگه بزرگ شدی ، تو مترو گم نمیشی ، وقتی کسی تو خیابون بهت بگه : جووووووووون: نمیشینی مثل بچه گربه گریه کنی ، الان فوقش میگی خفه شو مادر خراب ، حالا مادر خراب هم نگی خفه شو رو که میگی ، اونقدر رو داری بگی ، یعنی میخای بگی نمیگی ؟ بیخیال بابا بیا صادق باشیم باهم ، چی شد یهو ؟! چت شد ؟! فکر نمیکردی ؟! ضرب المثل ؟ آره گفتم بهت که از قدیم گفتن دل شکستن تاوان داره ، فکرشو نمیکردی اینجوری ام باشه نه ؟! ؟!

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 9:03

| مـــــحـــــیـــــا| پارت چهل و نه••••••••••••••-من تاسف تورو نمیخام ، میگم تو حیاط چه غلطی میکنی؟+متاسفانه مجرم همین الان تموم کرد .رضا بعد از شنیدن خبر تموم کردن محمد انگار که یک سطل آب یخ ریخته باشن روش خشکش زد بعد از فوت محمد ، رضا به حبس محکوم شد ، با توجه به اظهارات یسنا امین تحت تعقیب قرار گرفت ، و بازداشت شد ، جلوی سرهنگ قاسمی نشست و همه چیز رو گفت محمد انگیزه داشت . محمد بعد از با یسنا فرار کردن از چشم سیروس افتاد ، بعد از یکمدت از یسنا سرد شد و پشیمون شد که بخاطر یسنا از سیروس جدا شد . سیروس به اذیت کردن محمد ادامه داد و محمد هم خسته شد ، یکشب توی همون خونه اراک بمن گفت میخاد یسنا رو از دختر بودن در بیاره چون معتقد بود زندگیش رو نابود کرده من باهاش همراهی نکردم اما ماشینم دستش بود خیلی هم تاکید کردم که نکن اما کارش رو کرد و .،. بعد از همکاری امین با پلیس اتهام از گردنش رفع شد ، فقط چون محمد با ماشین امین خلاف کرده بود پرونده براش تشکیل شد و محکوم به حبس یکساله شد . یسنا حالش با قرص و دارو خوب نشد و برای گذروندن دوره درمان ، به مرکز روانی درمانی معرفی شد و بستری شد ، رضا به

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 9:03

میخواهم بگویم مرد ها خیلی ضعیف اند ، نه از لحاظ جثه و اندام نه اما از لحاظ قلب بعضی مرد ها از صد زن احساسی هم احساسی ترند اگر این مرد ها مراقب خودشان نباشند برایشان گران تمام میشود شاید به قیمت شاغل شدن ، میخواهم بگویم اینگونه باید از خودتان مراقبت کنید ، کنار یک زن ننشینید ، اگر نشستید به دست هایش نگاه نکنید ، اگر به دست هایش نگاه کردید رگ های سبز زیر مچ دستش را نادیده بگیرید ، کنار یک زن ننشینید ، اگر نشستید به چشم هایش نگاه نکنید ، خستگی هایش را نبینید ، اگر دیدید خستگی و بریدنش را نادیده بگیرید ، اگر دیدید رنگ پریده اش را نبینید ، کنار یک زن خسته که نشستید لطف شما بخودتان این ست که نادیده اش بگیرید ، نمیشود ؟! اگر نتوانستید و همه اش را دیدیددستش را بگیرید ، با ناخونتان کف دستش را قلقلک بدهید ، یک دست اورا میان دو دستتان بگیرید بگذارید گرمای دست های مردانه تان جان دوباره به دست هایش بدهد ، اول شما حرف نزنید بگذارید او حرف بزند ، بشوید یک گوش بی زبان ، به گلایه هایش ، به درد و دل هایش ، به حرف هایش گوش بدهید ، به او حس امنیت بدهید ، حرف هایش که تمام شد حرف زدن را شروع کنید ، صدایتان

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 9:03

من میدانم که میشود ، همان سالها بعد یک دوربین در دست خواهم گرفت ، فوکوس خواهم کرد روی پرنده ای که روی دیوار نشسته بعدلنز را عوض میکنم فکوس میکنم روی لب هایت ، بعد میخندی لــــب هایت هلال ای میشود ، مسخره بازی درمیآوری فوکوس را بهم میزنی نمیگذاری یک عکس درست حسابی بگیرم ، به طور کلی خصوصیت تو همین است چشم هایت را گِرد میکنی ، لبهایت را غنچه میکنی لپ هایت را با انگشت فشار میدهی که چال لپ نداشته ات را جبران کنی ، و چهره ات را عجیب غریب کنی ، و انقدر مسخره بازی درمیاوری تا آخر دوربینم را خاموش میکنم و بیخیال میشوم خودت میدانی عصبی که میشوم باید چکارکنی ، میآیی مینشینی کنارم ، دستت را میگذاری پشت گردنم به زور سرم را میگذاری روی پایت و شروع میکنی با ناخون هایت ریش هایم را مرتب میکنی گاهی وقت ها عکس هایی که از تو گرفته ام را مرور میکنم و میبینم که مفهومی انتزاعی میگیرد بخودش ، شک میکنم به بودنت مگر میشود بعد از این همه مدت انتظار و بیقراری آمده باشی ؟! خیال میکنم خواب میبینم ، خیال میکنم خیال است ، بعد میآیی و میزنی روی شانه ام ، که بودنت را باور کنم که حقیقی ست همان روزاست که از خود بیخود شو

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 9:03

آدما ذاتـا دل شکستن بلد نیستن ؛ زن و مرد هم ندارد ؛ ذاتـا آدم از بٓدوِ تولد دل شکستن را نمیداند ؛ وقتی کسی دلت را میشکند اورانفرین نکن ؛ بد و بیراه نگو ؛ او مقصر نیست ؛ باید کسی را نفرین کنی که دل او را شکست ؛ تا او یاد بگیرد دل شکستن را بیاید دل تورا بشکند تا تو یاد بگیری دل کسی را بشکنی تا نفر بعدی یاد بگیرد دل بعدی را بشکند . . . و همه اینها زنجیروار برمیگردد به کسی که برای اولین بار دل شکست ؛ جٓدِّ گرامی ؛ بهتر نبود موقع دل شکستن کمی صبر میکردی و حرصت را سر دیگری خالی نمیکردی؟نمیدانستی دل نباید بشکند ؟! نمیدانستید دل به دل راه دارد ؟! وقتی دلی بشکند به ترتیب مابقی دل ها هم خواهد شکست !!؟ کداممان برای فرزندانمان ارزش قائلیم ؟! بیایید بشویم همان جٓدّی که موقع دل شکستن صبر کرد و حرصش را سر دل دیگران خالی نکرد ، بیایید این دومینو دل شکستن را یکجا متوقف کنیم . باشد ؟!

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 9:03

| مـــــحـــــیـــــا| پارت پنجاه - قسمت آخر••••••••••••••یکشب مریم محیا رو صدا زد :-محیا ؟ مامان بیا کارت دارم ....مریم نشسته بود پشت میز غذاخوری ، محیا بدون جواب به صدا زدن محیا از اتاق اومد بیرون ، چهره غمگین بخودش گرفت که یعنی من ناراحتم که مخالفت کردی از ازدواج من و امین ، صندلی رو کشید عقب نشست رو به روی مریم +بله ، بفرما در خدمتم -ببین محیا جان ، بخدا به پیر به پیغمبر امین و تو خوشبخت نمیشین+مریم خانوم باشه شما درست میگی ما نمیخوریم بهم ولم کن -خیلی گستاخ شدی +الان منو از تو اتاق کشیدی بیرون که بگی خیلی گستاخی ؟! -نه ، تو پسر خاله ی یسنا رو که دیدی ؟ +من ؟ نه -اون روز اومدی خونمون علی اومده بود مادرش رو برسونه توام داشتی میومدی خونه ما جلوی در بهم برخوردید +اهان ؛ خب خب چیشده علی اقا -هیچی همون روز که دیدتت ازت خوشش اومده +خب ، دستش درد نکنه من چیکار کنم ؟ -شب جمعه میان خاستگاریت +بله؟؟؟؟؟-گفتم که شب جمعه میان خاستگاریت +باش تا منم بیام-من با پدرتم حرف زدم پدرتم موافقت کرد +خوب واسه خودتون بریدین و دوختین ها -این تصمیم من و پدرت برای توعه و توام باید گوش بدی+باید !؟؟؟؟ هه-حرف پد

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 9:03

به سمتت که آمدم ، انتخابت که کردم ، نوبت توست که به زندگی ام بیایی ، به سمت من که میآیی بهترین باش ، بهترین لباست رابپوش موهایت را مثل همیشه لٓخت کن و بیا ، آن عطر زنانه که دوستش داشتم چه بود ؟ هااان الیِن ، الیِن را پشت گوشت بزن و بیا ، میدانی که من دیوانه ی بودی این عطرم ؟؟ به سمت من که میایی زیباترین باش ، میخواهم دلم غنج برود از شنیدن صدای پاهایت ، سمت من که میآیی ، با جرات بیا ، میخواهم با صدای بلند بگویی که دوستم داری ، بسمت من که میآیی ، بنشین و خیره خیره نگاهم کن ، نگاهم که با نگاهت برخورد کرد یکهو بزن زیر خنده ، تا باهم بخندیم ، سمت من که میآیی درگیر مهمانی ها نشو ، که یکطرف مینشینند زنها از عمل زیبایی و عمل لاغری و پروتز گونه و ... صحبت میکنند و یکطرف مرد ها نشسته اند و از فوتبال و سیاست و ... صحبت میکنند ، میخواهم مثل خودم فراری باشی از این میهمانی های زجرآور ، میخواهم پا به پای من پایه پیچاندن این میهمانی ها باشی ، تا باهم خلوت کنیم ، یادت هست که تست زدیم ؟! هر دویمان درونگرا بودیم برویم و باهم خلوت کنیم ، از همان خلوت های خاص دونفره ، میخواهم در دهان های عالم آدم از ما دون

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 9:03

اولین قدم میدونی چیه ؟ اولین قدم اینه که اشتباه خودت رو بپذیری ، من اشتباه کردم ، من ا ش ت ب ا ه کر دم ! دست خودم نبوداشتباه کردنم ، من زیادی خوشبین بودم بهش ، وقتی باهم اوکی شدیم دیگه برام فرق داشت ، و این اشتباه بود ، اشتباه بود که من توی رابطه توی دوست داشتن ، توی حس خوب داشتن ، توی علاقه داشتن یا اصلا توی عشق داشتن ، زیاده خواه بودم ، من تو عشق زیاده خواه بودم آقاجان ، من فکر میکردم اگر من اونقدر میخامش که وسط روز توی اوج شلوغی یادش میوفتم بهش زنگ میزنم اونم یاد من بوده باشه تلفن ام رو با اشتیاق جواب بده ولی خب اشتباه میکردم باید ساعت یازده به بعد شب زنگ میزدم یادش میکردم وقت داشته باشه وسط روز که وقت نداشت ، من فکر میکردم اگر خودم اونقدر دوستش داشتم که وسط نصیحت های آقام نگاهم به صفحه گوشی بود و جوری که آقام نبینه اونم همینقدر دوستم داره ، خب میدونست من چقدر واسه آقام ارزش قائلم وقتی وسط حرفش دارم جوابشو میدم یعنی بفهم که دوستت دارم ولی خب اشتباه فکر میکردم چون هربار پیش دوستش بود یا مهمونی بود اصلا گوشیش رو حالت پرواز بود منم آخرش تصمیم گرفتم رابطه رو ترک کنم ، اون خیلی فهمیده بو

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 9:03

چیه ؟! چرا اونجوری نگام میکنی ؟! خودم گفتم ؟! آره خب ، من گفتم برو ، همه عشق من این بود که بگی نمیرم ازت دست نمیکشم ، چی ؟ از کجا میدونستی ؟! ببین خودتم خوب میدونی که دلت عاشق مادیات بود از خدات بود بگم برو ، تا گفتم برو رفتی ، حالا الان چرا بحــــــث گذشته رو پیش میکشی ؟! یه جور نگام میکنی انگار زندگی بهت خوش نمیگذره ، تو که خودت گفتی نباشی آرومم باید خوش بگذره دیگه ، تو دیگه بزرگ شدی میتونی خودت ناهار خودت رو مهمون کنی ، میتونی خط چشم بکشی . آرایش کنی ، رژ قرمز جیغ بزنی دور از چشم مادرت دامن کوتاه بپوشی دلبری کنی جلوی آیینه برقصی فیلم و عکست رو پخش کنی کسی ام نگه چرا کسی برات غیرتی نشه ، تو دیگه بزرگ شدی ، تو مترو گم نمیشی ، وقتی کسی تو خیابون بهت بگه : جووووووووون: نمیشینی مثل بچه گربه گریه کنی ، الان فوقش میگی خفه شو مادر خراب ، حالا مادر خراب هم نگی خفه شو رو که میگی ، اونقدر رو داری بگی ، یعنی میخای بگی نمیگی ؟ بیخیال بابا بیا صادق باشیم باهم ، چی شد یهو ؟! چت شد ؟! فکر نمیکردی ؟! ضرب المثل ؟ آره گفتم بهت که از قدیم گفتن دل شکستن تاوان داره ، فکرشو نمیکردی اینجوری ام باشه نه ؟! ؟

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 9:03

صفحه بندی